| اومدم که برممممممممممممممممممممممممممممممممممممم |
|
دوباره سلام هرچند وقت یکبار تصمیم میگیرم چیزی اینجا ننویسم يعنی خداحافظی کنم ولی یکدفعه دلم تنگ میشه من سرمه ...گاهی دلتنگ! گاهی دلخوش !گاهی دلسرد !گاهی دلگرم! خلاصه هر چی هست یه سرمه و یه وبلاگ خداحافظی با دیروز بایه عالمه دوستای مهربون وبلاگی هر چند اگه پيدات نباشه اصلا سراغتو نمیگیرن (البته به جز چند تن تا زمانیکه هستی٬ هستند ٬همین کافیه این شعر و تقدیم میکنم به همه شما ناشناسهایی که چشمان زیباتونو به این صفحه نه چندان جالب سرمه حتی برای چند ثانیه دوختین: تو ای ناشناسی که در گوش من طنین صدایت چنین آشناست زمن جان بگیر و عیان چهره کن روا گر مرادت به این رو نماست به نامم بخوانی ولی نام خویش نهان میکنی تا ندانم که ئی! نشانم بدانی ولی همچنان شوی بی نشان تا ندانم چه ئی! به هر بزم خوانندم از روی مهر عزیزان و من رو نهان میکنم گریزانم از دست نا دوستان کنون خویش را امتحان میکنم ندارم دگر تاب مکر و فریب همین به که کردم جدائی زخلق زبان ملامت ندانم ولی ندیدم به جز بی صفائی ز خلق صفایی کن ای ناشناسی که من ترا برگزیدم به غمخوارگی رهایم کن از رنج بی همدمی خلاصم کن از دست آوارگی تو نام مرا نیز با کس نگو که بامن حسد بیش از این نا رواست اگر از تو بسیار جویا شدند بگو شاعر شهر دیوانه هاست!...
|

آخه جایی رو جز اینجا و دوستایی جز شما ندارم 

) ولی هر چی هست مهم اینه که :
همین دلیلیه برای موندن و نوشتن. 





